But Joey IS right

خانم خ معلم خوبی بود. هرچند من دوستش نداشتم. بی‌نهایت درمورد تکالیف جدی بود و کلاسش -زبان- برای من خسته کننده‌تر از همه ی کلاسهای دیگر بود. اما یکبار، داستانی تعریف کرد که همیشه در ذهنم جاریست. داستان درمورد دو گروه از انسانها بود که هرکدام مجبور بودند از یک دیگه مشترک غذا بخوردند. برای اینکار، به هر فردی قاشقی با گودی معمولی، اما دسته‌های بسیار بلند داده میشد. اعضای گروه اول، بعد از روزها، یکی یکی‌ از پا درآمدند: برداشتن غذا با آن قاشق های مضحک، با حضور چند ده انسان و دست و قاشق دیگر عملاً غیر ممکن بود. خوراک پیش از رسیدن به دهانشان روی زمین میریخت و در غیر این صورت هم از فرط ضربات و حرکات، مقدار ناچیزی به دهانشان میرسید. هر دور غذا، همان چند لحظه‌ی اول حرام میشد و همه گرسنه پراکنده میشدند. سرانجام بر آنها فرشته‌ای ظاهر شد، غرورشان را نکوهش کرد و خودخواهیشان را به رخ کشید. از آنها خواست به ملاقات گروه دیگر بروند تا بفهمند زندگی چگونه در آنجا تداوم دارد. اعضای مفلوکِ گروه، با دیدن آنها، از حماقتِ ناشی از خودخواهی خودشان خجالتزده شدند:آنها، با آن قاشق های عجیب، نه در دهان خود بلکه در دهان طرف مقابلشان غذا میگذاشتند. به همین سادگی!

حالا زندگی ما هم بسط تراژیکتری از این حکایت شده. واقعیت این است که در هر عمل خوب، ذره‌ای از خودخواهی نهفته است. ما از انجامِ کار خوب در حق دیگران، لذت میبریم و همین حس لذت، کافیست آنرا به لکه‌ی خودخواهی آلوده کند. ‌تو، با این که در قعر هرم مازلو هستی و نیستی، حتی به نیازت به مکالمه اعتراف نداری و در سناریوی نمایشت دوست داری قهرمانوار و با شنل و شمشیر و سپر وارد سن شوی و  با اژدهای کلمات بجنگی و بعد سرافراز  به خود بقبولانی که این تو بودی که دعوت به نمایش شدی... اما خب راستش  تلاش بیش از حدت مجابم میکند بگویم  The lady doth protest too much methinks و از کوشش بی‌موردت برای فرار از اعتراف  و خلق نمایشی برای انتقالِ وظیفه به دوشهای من حالم به هم بخورد. چای و حرف زدن خیلی خوب است اما وقتی فکر کنی برابرید، نه موردِ لطف واقع شده. فی‌الواقع مقصود اینکه Selfish deeds طبیعیترین رفتار مایند. اصرار به این که بگوییم کاری را صرفا برای مخاطب میکنیم، نه تنها دروغ بلکه مضحک هم هست. بیایید به بلوغ تمام به این تفاهم برسیم که خوبی کردن، نه عمل، بلکه تعاملیست مورد نقدِ نادقیق واقع شدت. و خب، همین تعامل، چه کم از خوبی کردنِ ایده‌آلِ selfless دارد؟! تو بهر من، من بهر تو. 


منبع این نوشته : منبع
بلکه ,همین ,خودخواهی ,قاشق ,گروه ,خوبی

یه عکس‌ دیدم، دو تا نوزاد رو از قنداقشون آویزون‌ کرده بودن به یه درخت. اسم عکسم Unwanted babies for sale,1940,Italy بود. 

چقدر خوب میشد همچین حرکتی، برخلافِ ظاهرِ در قیدِ اخلاقیاتش مثبت محسووب میشد.


پ.ن: عربها چه اصطلاح قشنگی رو وارد دنیای زبان ما کردن:

قیدِ حیات!


منبع این نوشته : منبع